تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
در تونلهای ذهن
اگه شورم، شور تو دارم
                               ای که تو کارم

                                       تو رو دارم،تو رو دارم شکر گزارم

                         شکر تو گفتن شهرت کارم
+ نوشته شده در  87/06/02ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

You want what You want when You want it!!

So

If you don't do it now you will never do it

+ نوشته شده در  86/11/17ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

خدا شکر گاهی اوقات مریض میشم!

این یعنی بیشتر اوقات سالمم!!

+ نوشته شده در  86/11/14ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

نبايستي به انسان ترحم كرد به انسان بايد عشق ورزيد

و من ترحم را از هرجا و هر منبعي باشد نمي خواهم  .

به يكديگر رحم نكنيد  عشق بورزيد و يكديگر را دوست داشته باشيد ترحم درخور حيوانات است .

 دست ترحم را رد كنيد و دست عاشق را با عشق بفشاريد .

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

چقدر مسائل کوچیک رو راحت میشه بزرگ کرد

چقدر زندگی خوبه!!

خیلی خستم ...

+ نوشته شده در  86/09/03ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

دو جور میشه نگاه کرد:

 یه قدم به آخر عمرم نزدیکتر شدم!

 میشه دوباره باغ شد!

پاورقی: امروز از اون روزایی که به خودم فرصت میدم به دیگران لبخند بزنم

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

این داستان مردی که میخواست حقشو از زندگی بگیره

البته بهتره نگیم داستان چون این یه واقعیته

این یه واقعیت که انسانها میتونن دوبار بمیرن یک بار زمانی که عزرائیل جونشونو میگیره ویکبار زمانی که در تنهایی خودشون غرق میشن

ولی اون توی تنهایی خودش نمرد چون تمام تلاششو میکرد تا همه چیز اون جور که "باید" باشه یا به عبارت بهتر اون برای بودن خیلی دست و پا زد

هر چی بود اون توی تنهایی خودش نمرد بلکه اونو توی تنهایی خودش کشتن

لبخند، شادی و سلام فقط چیزهایی بود که به دیگران نشون میداد ولی اون برای خودش چیز دیگه ای میخواست.

 احتمالا هیچ کس عمق دردهای اونو نفهمید

یه ورق کاغذ داشت که آرزوهاشو روی آون مینوشت. میون این همه آرزو نوشته بود:

 یه آغوش برای آروم گرفتن

به شونه برای گریه کردن

آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نشد. آرزوهایی که مبتونست توسط هر آدمی یا شاید هم تو برآورده بشه!

هدیه دادن رو دوست داشت سعی میکرد برای هر اتفاق هر چند کوچیکی هم که شده هدیه ای بده و تبریکی گفته باشه ولی کم کم این عادت هم از سرش افتاد.

بادم یکبار گفته بود "مبشه ایستاده مرد"

...

قسمتی از داستان "هتل گمشده"

 

+ نوشته شده در  86/08/04ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

خدا تو برام یه دعا بخون

                          شاید برآورده شد!

+ نوشته شده در  86/06/14ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

 

         گاهی باید بد بود تا بدترین ها جولان ندن!

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت   توسط مرتضی جنگجو  | 

من از این آرامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصی ام دیگر

                         من سرودی تازه میخواهم

                                        نغمه ای، فریادهایی تازه میخواهم

                قلب من با هر نفس

                                    یک شوق یا یک درد بی انداره میخواهد!

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت   توسط مرتضی جنگجو  |